پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - تقطيع دقايق آبى - رضایی نیا عبدالرضا

تقطيع دقايق آبى
رضایی نیا عبدالرضا

١
در روزگار فراوانىِ مهندسان واژه و آرشيتكت‌هاى تصوير چه اندك‌اند شاعران! و چه اندك تر شعر!
سيّد مهربان ما فروتن و بزرگوار و عاشق بود، شاعر بود، شعر بود.
آشنايى ما به تابستان سال ٦٣ برمى‌گردد، به محفل ساده و صميمانه‌اى در صومعه‌سرا، شهر مولانا عبدالقادر گيلانى، من جوانى بيست ساله بودم؛ مشتاق نوشتن و خواندن و آموختن. و او به پيشواز چلّه‌ى عمر مى‌رفت. معلمى‌محجوب و متواضع كه در آن ولايت يگانه بود، با سخاوتى مثال زدنى در نثار آموخته‌ها و دانايى‌هايش و نجابتى بيكران كه گاه جاهلان و سبك‌سران را به وهم مى‌كشانيد.
من ابتدا عروض عربى خوانده بودم، عروضى فارسى نياموخته، شعر مى‌گفتم. در بند عروض نبودم. عروض مقدمه اُنس و الفت‌مان شد. روح شعر تاب تنگناى چارديوارى‌ها را نداشت، عروض را بر كناره‌ى سرسبزِ رودِ پُر آب جمعه بازار آغازيديم، با ديوانِ خواجوى كرمانى و آن غزل نخست كه وزنى پرطنطنه و گوشنواز داشت. هنوز تقطيع آن دقيقه‌هاى آبى يادم هست.
و اين سير و سلوك شاعرانه بيست سال ادامه يافت.
با پيكان قرمز رنگش مى‌آمد و مى‌رفتيم. تازه‌ترين شعرها را براى هم مى‌خوانديم، دور از هياهوى انجمن‌ها و محفل‌هاى ذوق برباد ده كه بسا در ازدحام نفوس، خودفراموشى را به آدمى هديه مى‌كنند. و نخستين منتقد هم مى‌شديم. آموختن من از او طبيعى بود اما حوصله‌ى فراخ و نرم‌خويى او در شنيدن حرف‌هاى تند و تيز من كه گاه رنگى از جسارت داشت، به شگفت مى‌زد.
اين تفرج‌ها - كه شعرى بى‌تكلف و رها با سير آفاق و انفس درهم مى‌تنيد - زيباترين خاطره‌هاى اين بيست سال پرفراز و فرود زندگى‌ام را رقم زده‌اند كه لبخندهاى سيّد مهربان در آن حضور رخشان دارند. تصويرى‌هاى پُررنگى از اين گلگشت‌ها در يادم مانده است.
به ياد دارم، يك روز در حوالى روستاى سبزقبا كه گره‌گاهِ صومعه‌سرا و فومن است بر تپه بلندى؛ مشرف بر رودخانه لولمان نشسته بوديم، در آفتاب عصر تابستان، در نيمه راه ماسوله باترديدِ رفتن يا نرفتن... در دوردست آسمان كه به كوه‌هاى ماسوله منتهى مى‌شد، ابرهايى تيره و تار ديديم و آذرخشى كه بر كوه مى‌زد. نرفتيم .غروب از اخبار شنيديم كه سيلى مهيب بر خانه‌ها و ماشين‌هاى ماسوله آوار شده است.
روزى ديگر -گويا -اوايل دى ماه بود. راهى ماسوله شديم. آفتاب صومعه‌سرا و ابرِ فومن را پشت سرگذاشتيم. نيم ساعت بعد در برف زيباى ماسوله رها بوديم با تجربه سه فصل در يك روز...
باز يادم هست كه خانه‌ساحلى جلال‌آل احمد بر ساحل خليف‌آباد اسالم هنوز برپا بود كه رهسپار شديم با موسى بيدج و رحمت حقى‌پور، در تابستان ٦٨ يا ٦٩ ، و شعرخوانى ما بر لب درياى آبى بارها و سال‌ها تكرار شد، پيش چشم مرغان سپيد، در وزش نسيم معطر و خاطره پررنگ جلال... با پيشروى دريا و بى‌اعتنايى وارثان جلال، سال به سال خانه تحليل رفت. دريا به ساحل آمد. درختان ريشه‌كن شدند. خانه فرو ريخت. بعدها حتى تلّى از خاك و سنگ از آن قرارگاه پرخاطره باقى نماند، به نشانى"بسى بگذرد مُشكبو بادها / كه از ما نماند به جز يادها... "
و ما هم‌چنان ميهمانان ناخوانده آن خانه وخاكستر مانديم...
سفر كلمات امّا در ما تمام نمى شد، گاه بر تپه‌هاى بلند و پردرخت حوالى قلعه رودخان، در حركت تند مِه بر كوه، گاه در جزيره‌هاى تالاب صومعه‌سرا (انزلى)، گاه در باغستان‌هاى پرتغال و ليموى دامنه ليلاكوه ، شيطان‌كوه و شيخان‌ور كه مزار هميشه سبز شيخ زاهد گيلانى است، گاه در رودخانه‌ها و دره‌هاى رحيم‌آباد و اشكورات، گاه بر مزار بى‌پيرايه پير شرفشاه دولابى، و هزار و يك جاى ديگر، با سفره‌درويشانه‌اى كه بر چمن مرطوب پهن مى‌شد و چه بسيار در باد و باران و مِه. روح‌مان را از شعر بى‌دروغ خداوند پر مى‌كرديم. كلمات ما را مى‌خواندند، با ما مى‌خواندند. و آرامش مستدام بود.
همان ايام، آدم‌هاى شلوغ در پايتخت -دما دم -كبودى دنيا و قساوت خاك و خاطره و خيابان را مى‌سرودند، ما در تماشاى فراخى بى‌انقطاع افق و مهربانى بى‌دريغ كوه و دشت و دريا از كبودى و قساوت تكانده مى‌شديم.
يادِ آن زمزمه‌ها خوش باد!

٢
نام مولانا عبد القادر بيدل دهلوى را همان سال نخست آشنايى از او شنيدم، بارها و بارها. دلداده بيدل و سبك هندى بود. اين شيدايى از دوران تحصيل در رشته ادبيات دانشگاه تهران و استادش روانشاد دكتر سيد حسن سادات ناصرى به او رسيده بود. هرچه از دواوين سبك هندى به دستش مى‌رسيد ، با ولعى تام مى‌خواند. يادداشت‌هاى فراوانش بر حاشيه ديوان‌ها نشان دانش و بصيرت ادبى اوست. مقاله "ده‌نامه نويسى" در شعر فارسى -كه در شماره اول مجله شعر به چاپ رسيد - گوشه‌هايى از اُنس و الفتش با شعر كهن و سبك هندى را بازتاب مى‌دهد. شايد از تأثير همين هم‌نفسى با او بود كه در پى آن شدم تا مجموعه يادگار سبك هندى را فراهم آورم . در معرفى برگزيده ديوان شاعرانى چون واقف لاهورى، فانى كشميرى، غنيمت، و چنان كه در مقدمه "شاعر گريه‌هاى طربناك" - برگزيده شعر واقف لاهورى آورده‌ام، از هدايت استاد سيد محمد عباسيه كهن در تدوين آن مجموعه بهره بسيار برده‌ام. دو جلد از همان مجموعه "يادگار سبك هندى" با تحقيق و گزينش خود ايشان به زودى منتشر خواهد شد، معرفى و برگزيده ديوان واعظ قزوينى و تأثير تبريزى.
در آغاز آشنايى‌مان حال و هواى سبك هندى بر ذهن و زبانش حاكم بود. آن‌گونه كه بر شعرش غبار كهنگى مى‌نشاند و طعم و رنگ تكرار مى‌بخشيد اما آهسته و پيوسته روبه زبان امروز داشت و آميزه‌اى از سبك محبوبش با زبان امروزى در بسترى از طنز و محاوره‌گرايى جارى مى‌شد و شعرش را به فضاى تازه‌اى نزديك مى‌كرد؛ كه خود - از سرِ مطايبه - آن را "بنگلادشى" مى‌ناميد. به گمان من زيباترين غزل‌هاى سيد كهن را بايد در همين خطوط سراغ گرفت. اين جريان اگر با تداوم و توجه بيش‌تر، همراه مى‌شد، شعرى متمايز و ممتاز را در غزل معاصر ماندگار مى‌كرد.
اين سيرِ روبه طراوت را حتى از روندى كه در انتخاب نام مجموعه‌ها به چشم مى‌خورد، مى‌توان دريافت؛ مجموعه نخست "به رنگ نيلوفران" بود. غلظت هندى اين نام نيازى به گفتن ندارد، با تأكيد بر حضور نيلوفر در پس زمينه اقليم جغرافيايى و صور خيال مأنوس زادبوم شاعر، نام مجموعه‌هاى بعد از اين قرار است: "شهر من عشق"،"بين خودمان باشد"، "يك كاروان شقايق" و "داوينچى آه مى‌كشد". از پس دريافت همين حس بود كه شاعر فرزانه حسين مهدوى (م. مؤيد) در رؤيت نخستِ كتاب آخر به من گفت:"سيد به وقت پيرى‌مشق جوانى مى‌كند."
من اين نكته را به وضوح در شعر و زندگى‌اش ديدم كه سيد كهن -هماره -روحى جوان داشت.
آرى، پيرِ جوان را عشق است!

٣
در آن سال‌ها، ابتدا با هم به انجمن شعر رشت مى‌رفتيم، تالار سردار جنگل، محفل أنس دوستانى از جمله استاد بهمن صالحى، ابوالقاسم حسينجانى، دكتر غلامرضا حمدل، مرتضى نوربخش، دكتر محمدكاظم يوسف‌پور، غلامرضا مرادى، امير فخر موسوى، على‌رضا پنجه‌اى، رحيم خوش‌نظر، عادل بيابانگرد، مصطفى رحيم‌پور، سيده ملاحت اسداللهى، زهرا سياوش آبكنار، غلامرضا دلدار، و هم‌چنين دكترغلامرضا نيكويى و گهگاه استاد رحمت موسوى و محمد بشرى.
بعدها كه آن حلقه گرفتار عزل و نصب‌هاى مديران هنرنشناس شد و از رنگ و رونق افتاد، جلسه شهرستان صومعه‌سرا به مديريت خودِ سيد شكل گرفت و بسيارى از شاعران از شهرهاى دور و نزديك مهمان آن بودند، مميزه اين محفل شعرى پرشور و زنده، نقد صريح، بى‌ملاحظه و فارغ از خصومت و جزم‌انديشى بود كه در غالب محافل از شاعران دريغ مى‌شد، اين جلسه نيز چند سالى پاييد تا حوالى سال هفتاد و چهار... .
كم‌كم محفل‌ها و نشست‌ها از آن شور و حال صميمانه تهى شد و دريافتيم كه بايد عطاى‌شان را به لقاى‌شان بخشيد. حال مى‌گرفتند و شورى نمى‌بخشيدند. ادا و ادعا بر سويه زلالى شاعرانه غلبه پيدا كرده بود. دوباره به خلوت‌هاى طبيعت پناه برديم. چه آن وقت كه استاد از همراهى ماشينى برخوردار بود و چه آن وقت كه با دوچرخه‌هامان راهى روستاهاى اطراف شديم و به مكتب رودها و دشت‌ها و پرندگان راه مى‌يافتيم.
و خلوت گزيده را به تماشا حاجتى نبود...

٤
پيش از انقلاب، دانشجوى علوم سياسى دانشگاه تهران بود. به دليل حضور در مبارزات دانشجويى از دانشگاه اخراج شد. سال پنجاه و هفت در رشته ادبيات فارسى همان دانشگاه پذيرفته شد. اواخر دهه‌شصت چند سالى رياست آموزش و پرورش شهرستان‌هاى تالش و فومن را بر عهده‌اش نهادند. اما در هر دوشهر تاب نياورد. كه حكايت‌هاى حيدرى و نعمتى بود و تسويه حساب‌هاى جناحى، ولاجرم توقع حذف‌ها و عزل ونصب‌هاى‌باندى . سيد ما به اين حقه‌بازى‌ها تن نمى‌داد. بلد نبود. به علاوه، رياست طعمه او نبود و از تنعم‌ها و امتيازهاى مرسوم بهره نداشت. حتى از ماشين و امكانات ادارى جز به ضرورت استفاده نمى‌كرد و براى‌مصارف شخصى ، همچنان ماشين ميان‌سالش را حاضر به يراق نگاه داشته بود، پس هنگامى كه فشارهاى‌نااهلان فزونى گرفت، به سادگى استعفا داد، بى‌حسرتى و ماتمى. باز همان معلم دانشور مهربان بود كه بود و باز همان شاعر عاشق‌پيشه و عارف مزاج. اين‌سال ها بسيار ديده‌ام كه وقتى آدم‌ها از ميز و منصب به جبر يا اختيار كنار مى‌روند، رگ عدالت و آرمان و عرفان‌شان گل مى‌كند. حال آن كه در دوره كامرانى و شادخوارى، به ريش هرچه عارف و زاهد و آرمان‌خواه مى‌خنديدند. مهم اين است كه بر مسند اقتدار و سيطره، ذاكر حق باشى، وگرنه عرفانى چنان مفلوك و آرمان‌خواهى‌اى چنين وهن‌آلود از هر ننه قمرى برمى‌آيد.
اين چنين بود كه زندگى ساده و بى پيرايه سيّد كهن، در دوران رياست و قبل و بعد از آن گواه پاكى دستانش بود. بعدها كه به ضرورتى ماشين شخصى‌اش را فروخت، مى‌توانستى رئيس آموزش و پرورش دو شهر مهم گيلان و شاعر انقلاب و شهيدان را ببينى كه با دوچرخه به مدرسه مى‌رود ، يا در يكشنبه بازار صومعه‌سرا زنبيل به دست، از لابه‌لاى بازارمَج‌ها و دستفروشان مى‌گذرد براى خريد روزانه‌اش، بى‌منتى بركسى يا ناله‌عجزى يا التماس نواله‌اى و نوازشى.. . .
زندگى درويشانه‌اش گواه آن كه در بند دنيا نبود و حسرت تجمل و تكاثر نداشت. بى‌خبر نيستم كه در چشم دنيازدگان شگفت مى‌نمود و مايه استهزاء كه نه در بند نان است، نه در قيد نام و مقام. عشق او شعر بود و سرودن در خلوتى آرام. تنها چيزى كه از دنيا مى‌خواست و اين خلوت در صومعه‌سرا برايش فراهم بود. از همين رو، از زادگاهش - انزلى - گريخت تا تشويش‌هاى تلخى را كه از اوان جوانى در آن وادى از جانب برخى نزديكان برسرش آوار شده بود، وانهد. همان‌گونه كه سكونتش در رشت به سالى نكشيده، خانه‌ش را فروخت و باز به همان خلوت آشنا و خواستنى برگشت.

٥
اغلب شعرهاى سيد كهن تاريخ دارند. از مرور اين تاريخ‌ها و شعرها مى‌توان به حال و مقال او پى برد. كه زندگى‌اش شعر بود و شعر زندگى‌اش. زلالى از معنويت و عرفان در شعر و زندگى‌اش جارى بود، ايمانى بى‌ريا و ناب. نه آن‌سان كه بى‌باوران ملامتگر -با قياس به‌نفس -مى‌گويند؛ به طمع طعمه‌اى هرگز... شيداى نماز و نياز بود؛ شبانه‌روزانى كه اين‌جا و آن‌جا باهم بوديم، مى‌ديدم كه در سپيدى صبح‌دمان، آرام در گوشه‌اى به تلاوت قرآن و ذكر حضرت حق نشسته است،با نجوايى محزون كه چون عطرى خوش اتاق را پُر مى‌كرد.
دل سپرده آل‌الله بود، كه نياكانش بودند. اين عشق با شير مادر به جانش نشسته بود و با مرگ نيز از جان به در نمى شد و يقين، نشد.
يادم هست مجموعه "يك كاروان شقايق" را - كه برگزيده شعرهاى مذهبى اوست - به سرمايه‌شخصى به چاپ رسانيد، گويا با مطالبات بازنشستگى، سالى پيش از كوچ، و من كه از آشفته بازار پخش كتاب زخم ها ديده بودم، برآشفته كه در اين وانفسا عاقلانه نبود. اما او -چونان هميشه -عاشقى پيشه كرده بود و عشق افق‌هايى را مى‌بيند كه عقلِ‌محاسبه‌گر بر آن بينا نيست. روزِ تدفين، همين برگ‌هاى‌شقايق‌گون همسفرِ خلعتى شد كه تحفه كربلاى عزيز بود. كلمات گره‌خورده به عشقى ماندگار با عطرِ ياد سيدالشهدا(ع) عجين مى‌شد و در خاك خدا چون بذرى پنهان مى‌شد تا فردا باغستانى از گل‌هاى مينَوى برويد ؛در چشم عاشقانى كه لب به زمزمه‌هاى طيّب و طاهر باز مى‌كنند.

٦
آخرين ديدارها فرا رسيد. بسيار لاغر و تكيده بود، پريده رنگ اما آرام‌تر از هميشه. چيزى قريب به شش ماه بود كه جسمش جز آب و مايعات نمى‌پذيرفت. مى‌گفت: "هيچ دردى ندارم، اّما حس مى‌كنم كه ذرّه، ذرّه آب مى‌شوم... چه مرگ قشنگى مرا دربرمى‌گيرد. و به سوى خدا مى‌برد!"
ماه‌ها بود كه حال و حوصله خواندن و سرودن نداشت. واژه‌ها جا مانده بودند از او. دلش به هم‌سخنى همسر و فرزندان و دونوه نازنينش خوش بود. من اندوه‌گنانه در چهره او خيره شدم، در حالى كه به عجز واژه از همراهى شاعر مى‌انديشيدم و به هياهويى كه بيرون خانه بر سر شعر و شاعرى است، به شاعرانى كه - ناگهان - گرگ شاعران مى‌شوند.
به همّت سيد جوانمرد سهيل محمودى بود كه در اوج بيمارى در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شد و در همان حال نزار، شرمنده صفاى دوستان شاعرى كه به عيادت مى‌آمدند و شگفتا مرگ! عكاسى پرتلاش خبرگزارى ايسنا - كه در پوشش خبر بسترى شدن سيد عكس‌ها از او برداشت - چند ماه بعد در سقوط هواپيماى خبرنگاران از مسافران ديار باقى بود. عكاسِ جوان خود عكسى شد در روزنامه‌ها؛ به نشانى تأكيدى بر "كلُّ مَنْ عليْها فانٍ".

٧
سوم تيرماه هشتاد وچهار، حال غريبى داشتم. به آستان بوسى حضرت غريب الغربا رفته بودم. ياد مهربانِ سيد همه‌جا با من بود. تازه از زيارت نخست رسيده بودم كه خبر دستان مرا گرفت. و تا من از آن راه دراز برگردم، سيّد غريب ما را در جوار بقعه امامزاده مهدى آقاى صومعه‌سرا به خاك سپرده بودند، همان بقعه پرخاطره كه مادر و پدر و تمام ايل و تبارم را پذيراست ، و همسايگان و دوستان و همراهان بسيار ...
بر سر تربتش همت مى‌خواهيم كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود.
صبا برمزارش گل بريزاد!